که تو در راه روی
و من خسته در این ظلمت سرد
با خودم بازی تکرار زمان می دارم
باورم نیست که رویا شده ای
باورم نیست ز من گم شده ای
باورم نیست که بی تاب توام
باورم نیست که تنها شده ام
به خدا این من دیوانه
تو را میخواهد
هر نفس این لب ویرانه
تو را می نالد
شرم را در عمق چشمانم بخوان
خوب می دانم به تو بد کرده ام
لیک اما تو بدان
من به دستان تو عادت کرده ام
زمستان ۸۶ , می...
لینک ثابت نوشته شده در یکم بهمن 1386ساعت 21:25 توسط |
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
لیک زندانبان خود بودم
می شنیدم یک شبی در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می دادم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش:
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه می نالید:
دوستت دارم نمیدانی؟
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک در من تا که میپچید
مرده ای از گور بر میخواست
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه ی تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویری غبار آلود
زان شب تیره شب میعاد
زان اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
میشکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم میداد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلبهامان میوه های نور
یکدگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم؟
این من مغلوب امروزم
یا من مغرور دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگربارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
فروغ ۱۳۳۳ اهواز
...............................................................................
خیلی منتظر موندم تا بتونم دوباره ازت اجازه بگیرم و موهامو کوتاه کنم , خیلی بلند شده بودن
کوتاهشون کردم
رنگشون کردم
ابروهامو هم. . .
خاک بر سرم , همین!
حلالم کن. . .
..............................................................................
هنوزم از اینکه وبلاگم حذف شد شک زده ام!
مطمئنم کار خودت بود اما هر چه از سوی تو آید زیباست. . .فدا سرت!!
یعنی باور کم که دیگه داری به زندگیت میرسی و . . .
اه
لینک ثابت نوشته شده در هفدهم آذر 1386ساعت 20:34 توسط |
آه بر دیوار سخت سینه ام گویی
ناشناسی مشت میکوبد
"باز کن در اوست"
"باز کن در اوست"
با خودم آهسته میگویم:
باز هم رویا آنهم اینسان تیره و در هم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
میفشارم پلکهای خسته را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام گویی
ناشناسی مشت میکوبد
"باز کن در اوست"
دامن از ان سرزمین دور برچیده
ناشکیبا دشتها را درنوردیده
روزها در اتش خورشید رقصیده
نیمه شبها چون گلی خاموش
در سکوت ساحل مهتاب روییده
"باز کن در اوست"
اسمانها را به دنبال تو گردیده
در ره خود خسته و بی تاب
یاسمن ها را به بوی عشق بوییده
بالهای خسته اش را در تلاشی گرم
هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده
"باز کن در اوست"
اشک حسرت مینشیند در نگاه من
رنگ ظلمت می دود در رنگ آه من
لیک من با خشم میگویم:
باز هم رویا آنهم اینسان تیره و در هم
باید از داروی تلخ خواب
عاقبت بر زخم بیداری نهم مرهم
میفشارم پلکهای خسته را بر هم
لیک بر دیوار سخت سینه ام گویی
ناشناسی مشت میکوبد
"باز کن در اوست"
"باز کن در اوست"
فروغ زمستان ۱۹۸۵ مونیخ
لینک ثابت نوشته شده در هفدهم آذر 1386ساعت 20:10 توسط |
به تو و چشم عاشقت
اما از اول تا هنوز
نفس زدم به خاطرت
چرا هنوز نفهمیدم
دلیل عاشقیمونو
چرا باید ترکش کنم؟
اونی که داشت بهونمو
بدون که خواستنی ترین
خواستنی هام خود تویی
لیاقت تورو نداشت
این بی پناه پا پتی
برو که دست عاشقی
در انتظار دستته
بگوهنوز نفهمیدی
دلم تو مرگو حسرته
این اشکای یواشکی
بدرقه ی نگاهته
فکر نکنی یه وقت واسم
دور بودن از تو راحته. . .
هیچوقت فکرشو نمیکردم این مدلی چرت و پرت بگم!
لینک ثابت نوشته شده در شانزدهم آذر 1386ساعت 20:0 توسط |
